|
واپسين دم زندگي داريوش رفيعي
واپسين لحظه هاي زندگي داريوش از زبان بيژن ترقي
خاطره اي را كه مي خوانيد مربوط به واپسين لحظه هاي زندگي داريوش رفيعي است كه از زبان بيژن ترقي بيان شده.
صبح دوم بهمن بود.برف سنگيني مي باريد و با اتومبيل خودمان،از جاده قديم شميران به سوي شهر مي آمديم.به ابتداي كوچه ي فردوس محل اقامت داريوش رسيديم،ديديم او به همراه خانم مادرش و زني كه دوستش داشت،به انتظار رسيدن اتومبيلي،در كنار خيابان ايستاده است.
بلافاصله توقف كرديم و از آنان خواستيم سوار شوند تا به شهر برويم،داريوش در حالي كه از درد به خود مي پيچيد،در كنار من قرار گرفت و به درخواست آنان به سوي بيمارستان (هزار تختخوابي)حركت كرديم.
ظاهرا بعد از تجويز آقاي دكتر! متوجه شده بودند كه اين درد كزاز است و بايد واكسن بزنند،پيشنهادي كه شب قبل آقاي لاريجاني،مدير داروخانه "عدالت" داده بود و مورد توجه دكتر قرار نگرفته بود.بدبختانه در اين مملكت هنوز هم قانوني براي تعقيب اين قبيل دكترها و اشتباهاتي كه مرتكب مي شوند وجود ندارد.به هر صورت كار از كار گذشته بود،داريوش با همان حال نزار گفت:«بيژن اين آخرين باري است كه برف و باريدن برف را مي بينم،ديگر زندگي من به پايان رسيده.»
دلداري ديگر چه فايده داشت،به بيمارستان رسيديم،فورا تشخيص كزاز دادند،او را در اتاقي بستري كردند كه،همه ي پرده هايش سياه رنگ بود،به درمان پرداختند ولي ديگر سودي نداشت.اتاق بيمارستان،پرده سياه،و با ايت ترتيب بود كه زندگي جواني در سي و يك سالگي با طرزي عبرت آميز به پايان رسيد.
در سال 1306 در بم كرمان به دنيا آمده بود و در دوم بهمن ماه 1337 در تهران درگذشت و او را در آرامگاه مرحوم"ظهيرالدوله" به خاك سپردند.بر روي سنگ مزار او،تنديس كوچكي از يك شمع و يك پروانه نصب شده بود،آري آخرين هديه ي معشوقه ي وفادارش بود!
© کپی رایت شاخه گل***گلچهره, کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.) برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.
نويسنده: admin
(1754 بازديد )
|