Loading...

گل چهره
bullet.png صفحه اصلی
bullet2.png مقالات
bullet2.png گالري عکس
bullet2.png دريافت موسیقی
bullet2.png بخش تصویری
bullet2.png فروشگاه
bullet2.png سایت های موسیقی
bullet2.png معرفي به دوستان
bullet2.png تماس با ما

             اطلاعیه سایت

سامانه پیام کوتاه:
10000246342744
راه اندازی فروشگاه سایت

اطلاعیه در مورد مشکل در دانلود


             نظرسنجي
کدام ساز را بیش تر می پسندید؟

تار
ویلن
سه تار
پیانو
سنتور
کمانچه
نی
تنبور
عود
دف و تنبک



نتایج
نظرسنجی ها

تعداد آراء: 1924
نظرات : 0

             گروه هاي خبرنامه پويا

اگر ميخواهيد مشترك خبرنامه ما شويد در اين قسمت ايميل خود را وارد نمايييد و پس از تاييد ايميل فعال سازي به خبرنامه ما بپيونديد.شما از اين قسمت ميتوانيد از عضويت خبرنامه ما نيز خارج شويد.

آدرس ايميل
خبرنامه گروهی
لطفا انتخاب كنيد
انتخاب نوع

             تصوير تصادفي

vafadar.jpg
vafadar.jpg


yahaghi.jpg
yahaghi.jpg


tehrani.jpg
tehrani.jpg


taraghi.jpg
taraghi.jpg


shajarian.jpg
shajarian.jpg


saba.jpg
saba.jpg


shahnazi.jpg
shahnazi.jpg


rahi.jpg
rahi.jpg


rahi2.jpg
rahi2.jpg


rafiei.jpg
rafiei.jpg


گالري عکس


             پیوندها

موسیقی فیلم


آرشیو تصویری بزرگان موسیقی ملی


اخبار ویژه :   

امروز : سه شنبه، ۱۸ بهمن، ۱۳۹۰
خاطره اي از ياحقي و صبا
خاطره اي شنيدني از حسين ياحقي و ابوالحسن صبا


حسین یاحقی محضری شیرین داشت و  شوخی های لطیفی که مخصوص خودش بود.کسانی که با او معاشرت زیاد داشتند،متوجه نکته گویی های او بودند.در اینجا خاطره ای از صبا و حسین یاحقی نقل می کنم.
حسین می گفت:یکی از شب ها صبا در خانه ی ما بود،هر دو سرحال و تا پاسی از نیم شب گذشته،به پر چانگی پرداخته بودیم.صبا وقتی خواست برود،تا دم در حیاط،چراغ فانوسی به دست،بدرقه اش کردم.خانه ی قدیم ما دارای یک هشتی ورودی و چند پله ی کوتاه بود.همچنانکه باهم صحبت می کردیم به پله های نزدیک هشتی رسیدیم.صبا روی یکی از پله ها نشست و به صحبت ادامه داد!هردوی ما به پرحرفی ایستاده بودیم و نمی دانستیم چه ساعتی است.حرافی صبا تمام نمی شد، من چراغ فانوسی را به سقف آویزان کردم و به رختخواب رفتم،به این تصور که قطعا ایشان هم به خانه ی خود می رود.
سحرگاه که خانم به حیاط رفته بود،متوجه شده بود که چراغ فانوسی همچنان روشن است،نزدیک تر رفته و دیده بود که صبا روی پله نشسته و با مخاطبش که خیال می کرد من هستم،هنوز مشغول صحبت است و می گوید:آخر حسین جان توجه کن... آنوقت خانم به صبا یاد آور می شود که صبح فرا رسیده و ...!



© کپی رایت شاخه گل***گلچهره, کلیه حقوق مادی و معنوی مربوط و متعلق به این سایت است.)
برداشت مقالات فقط با اجازه کتبی و ذکر منبع امکان پذیر است.
نويسنده: admin (1544 بازديد )


اختيارات

چاپ مفاله ارسال براي دوستان
حقوق این سایت محفوظ می باشد و بیان مطالب با اشاره به ریشه ی آن مجاز است